بادیه ی عشق

توکل هروی

Tawakol Herawi (28.11.2012)

 

ما شیفتگان جُز غم جانانه ندانیم جُز عاشقی و مشرب رندانه ندانیم
دیوانه چـنانیم که فـرزانه ندانیم (امروز مها !خویش زبیگانه ندانیم
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم)
 
ما مست می عشق تو از روز الستیم عهدی که به همراه تو آنروز ببستیم
صد شکر که تا این دم و ساعت نگسستیم (در عشق تو از عاقله‌ی عقل برستیم
جُز حالت شوریده‌ی دیوانه نداریم)
در مصطبۀ عشق تو ما صدره نشینیم در حلقه‌ی عُشّـاق درخشنده نگینیـم
از شاخ درخت دگران میوه نچیـنیم (در باغ به جُزعکس رُخ دوست نبینیم
وز شاخ به جُز حالت مستانه ندانیم)
در سینۀ ما عشق صمیمانه نهاده ست چون گنج که درگوشۀ ویرانه نهاده ست
بار غم دیدار، سر شانه نهاده ست (گفتند در این دام یکی دانه نهـاده ست
در دام چنانـیم که ما دانه ندانیـم)
در بادیه‌ی عشق چو از گُمشدگانید اسب خِـرد و فهـم دگر تـُند مـرانـید
ما عاشق زاریم دگر عیب مـدانـید (امروز ازین نکته و افسانه مخوانید
کافسون نپزیرد دل و افسانه ندانیم)
آغشته ی عشق تو بود آب و گل ما عقل است در این مرحله دایم خجل ما
جانا! بنما از ره احسان بحـل (چون شانه در آن زلف جنان رفت دل ما
کاز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم)
ساقی بگشا لب به تبسم، قدحست این تا چند ببندی سر این خم؟ قدحست این
ماییم و دل ما به تلاطم، قدحست این (باده ده و کم پُرس که چندُم قدحست این
کاز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم)