پیر من

محمد ناصر طهوری

Naser Tahuri گر بی سر و بی پاستم کی نشأه صهباستم؟
در مکتب توحید حق، شاگـــرد مولاناستم

آموخت بر من صادقی، هم راه و رسم عاشقی
گه قیسی و گه وامقی، بی لیلی و عذراســــتم

او مرشد و او پیر من، او پیر پر تدبیر من
باشد همه تقصیر من، گر اینچنین بی پا ستم

او آگه از احوال من، آگه ز قیل و قال من
بشکسته بی او بال من، صد ره اگر بر خاستم

صد جای بشکسته پرم، افسرده قلب انورم
چون تودۀ خاکسترم، کی مرغ آتشزا ستم

بروی خوبان، همچو او، پرتو حق دیده ام
زیباست زیبا آفرین، زان، عاشق زیباستم

زیبا پسندی کار من، زیبا نگر افکار من
زیبا ترین اشعار من، بنگر چه خوش گویاستم

گویای راز حق منم، جویای عشق دوالمنم
یک شعله را صد خرمنم، من آتشین آواستم

دل بستم از بس بر نی اش، بر نغمه‌های هی‌هی‌اش
مستم طهوری از می اش، کی نشأًه صهباستم