ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید

مخمسی بر غزل مولانا جلال الدین بلخی

محمد نسیم اسیر

Nasim Asier یک روز اگر چشم بصیرت بگشایید
یک بار گر از ورطهء وسواس برایید
این نغمهء جان بخش مکرر بسرایید
ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید
معشوق همین جاست بیایید، بیایید

ای دُور ز پندار و فرو رفته به کردار
پا از حرم عقل برون آمده، مگذار
یک حرف حقیقت بتو میگویم و هشدار
معشوق تو همسایهء دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گاهی به ریا بر سر سجاده نشینید
گه سربه فلک، گاه در اعماق زمینید
یک بار گر از میوهء اخلاص بچینید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

بی دانه عجب بی سر و سامانه برفتید
خود دام بجا مانده و بی دانه برفتید
از دوست سخن گفته به بیگانه برفتید
ده بار ازان راه، بدان خانه برفتید
یک بار ازین خانه برین بام برایید

در کعـبــه رسیدید و خمیدید و چمیدید
بسیار صفا رفـــتــه و در مـــروه دویدید
یک نغمهء خوش کو اگر آن لحظه شنیدید
یک دستهء گل کـو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جــان کو اگر از بحر خدایید

با آنکه به مژگان درِآن خانه بِرُفتید
در بادیه پیمائی نه خوردید ونه خفتید
صد دُرّ گرانمایه بگفتید و بِسُفتید
آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید
از خواجهء آن خانه نشانی بنمایید

ای خانهء بیگانه ز امداد تو آباد
از خانهء ویران شدهء خویش بکن یاد
در خانهء خود از تو «اسیری» نشد آزاد
با اینهمه این رنج شما گنج شما باد
افســوس که بر گنج شما، پرده شمایید