من مست و تو دیوانه ، ما را که برد خانه

مخمسی بر غزل مولانا جلال الدین بلخی

فریبا آتش صادق

Feriba Aatash Sadeq من مست دو چشم تو، ای ساقی مستانه
تاب و تب من بنگر، سر مستم و بیگانه
دل را تو پریشان بین، چون زلف سر شانه

« من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه
صد بار ترا گفتم، کم خور دو سه پیمانه

یک مست درین بازار، جز یار نمی بینم
بر دلشدگان هرگز، دلدار نمی بینم
جز جلوۀ تو دستی در کار نمی بینم

«در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم
هریک بتر از دیگر، شوریده و دیوانه»

چشمان تو می چرخد تا یار جوان بینی
دست و دل من لرزد، وقتی که نهان بینی
ای یار خراباتی، اینگونه چسان بینی

«جانا به خرابات آ، تا جلوۀ جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه»

میگفت بخود مستی، یک مست زبر دستی
حیف است که افتادم، سر گشته به هر دستی
بشکن غرور خود، دستی بده بر مستی

«هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
زان ساقی سر مستی، با ساغر شاهانه»

ای شعلۀ تو بر تن، تو شعله وری یا من
من آتش هر خرمن، تو پر شرری یا من
باز آ شرری افگن، سوزنده تری یا من

«ای لولی بربط زن، تو مست تری یا من
ای پیش تو چون مستی، افسون من افسانه»

آنگه که ز من رفتی، این دل چه پریش آمد
هر نوش ز هجرانت، بر دیده چو نیش آمد
آزرده وغمگین دل، از غیر به خویش آمد

«از خانه برون رفتم، مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر، صد گلشن و کاشانه »

سر مست از آن ساغر کژ میشد و مژ میشد
نشناخته پا از سر کژ میشد و مژ میشد
چشمش همه دم بر در کژ میشد و مژ میشد

«چون کشتی بی لنگر، کژ میشد و مژ میشد
در حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه»

آهوی دلم حیران، سر گشته به هر دامن
از مستی چشم تو، می گفت کسی با من
بر دوش دلم دیدم، بار غم او را من

«گفتم زکجایی تو؟ تسخر زد و گفتا من؟
یک نیمه ز ترکستان، یک نیمه ز فرغانه»