مولانا جلال‏الدین بلخی به روایت مولانا شمس‏الدین تبریزی

به قلم دکتر لطیف ناظمی

لطیف ناظمی نقادادبی وادبیات شناس ، نویسنده این جستار ما مشتاقان شعر و اندیشۀ مولانا جلال الدین بلخی ثم رومی، چه بسیار که از شمس تبریزی شنیده ایم و از شیفتگی وبی قراری مولانا در فِراق وی داستانها خوانده ایم. تاجایی که دیوان خداوندگار را به نام دیوان شمس می شناسیم و در سراسر این کتاب شورانگیز جای پای این محبوب جاودانۀ مولانا را به روشنی، ردیابی می کنیم.در مثنوی معنوی جلوه های او را گواهیم و یادکرد هایی از وی می خوانیم و کتاب منثور فیه مافیه را نیز از نام او تهی نمی یابیم.

این مرد کیست که او را سلطان الاولیای والواصلین،تاج المحبوبین،قطب العارفین، فخرالموحدین،آیۀ تفضیل الآولین علی الآخرین،حجت الله علی المؤمنین، وارث الانبیا و المرسلین خوانده اند؟

این مرد کیست که مولانا او را خسرو اعظم، خداوند خداوندان اسرار، سلطان سلطانان جهان، شمع نه ـ فلک، بحر رحمت، مفخر آفاق، خورشید لطف، روح مصور و بخت مکرر، نامیده است؟ (1)

چو نام باده برم آن تویی و آتش تو
و گر غریو کنم در میان فریادی
بیا تو مفخر تبریز شمس تبریزی
مثال اصل که اصل وجود و ایجادی

مولانا، شمس را آفتاب می خواند؛ بادبان کشتی وجود می نامد، جان جان جان می گویدش و وجود غریبی میخواند که در گیتی چنو نمیتوان یافت:

وجود غریبی در جهان چون شمس نیست

مولانا او را نوری می داند که به موسی می گفت پروردگار منم

تو آن نوری که با موسی همی گفت خدایم من، خدای من خدایم

فقط در این بیت نیست که مولانا او را تا مقام خدایی برمی کشد؛ بل در بسا از غزلهایش به گونۀ عریان تری، شمس را در چنین جایگاهی می نشاند:

از در بلخ تا به روم نغمۀ هایهوی من
اصل کجا خطا کند شمس من و خدای من

مولانا، شمس را معشوق خضر میداند و از وی نقل شده است که «بر در حجرۀ مدرسه هم به دست مبارک خود نبشته است که مقام معشوق خضر علیه السلام» (2) سلطان ولد ـ فزند مولانا ـ شمس را معشوق، سلطان اولیا، خسرو و اصلان و قطب الاقطاب می داند؛ او را به خضر مانند می کند و پدرش را به موسی:

خضرش بود شمـــــــس تبریزی
آن که با او اگر در آمیزی
هیچ کس را به یک جوی نخری
پرده های ظلام را بدری
آن که از مخفیان نهان بود او
خسرو جمله واصلان بود او

شناخت این مرد کار سهلی نیست؛ او دریای بیکرانی از آموخته ها و تجربه هاست، جهانی از اسرار و ابهام است. سخنرانی است آتشین و سحر آفرین که با بیان جادویی خویش جان و جهان مخاطب را شعله ور می سازد و بیهوده نیست که خداوندگار نیز به کسانی که مدعی اند شمس ملک داد تبریزی را دیده اند و شناخته اند؛ با طعن گزنده یی چنین نهیب می زند:

«این مردمان می گویند که ما شمس الدین تبریزی را دیدیم . ما او را دیدیم.ای غر خواهر کجا دیدی. یکی که بر سر بام اشتری را نمی بیند می گوید که من سوراخ سوزن را دیدم و رشته گذرانیدم. خوش گفته اند آن حکایت را که خنده ام از دو چیز آید ـ یکی زنگی که سرهای انگشت سیاه کند یا کوری که سر از دریچه بدر آورد» (3)

با دریغ، شناسنامه یی را که ما از شمس در دست داریم؛ مغشوش، آشفته و آکنده از ابهام است تا جایی که کسانی را بدین اندیشه فروبرده است که در موجودیت وی شک و تردید روادارند. شاید در باب شناخت وی همان جملات معروف خودش بسنده باشد که باری دربارۀ خویشتن گفته بود:

« آن خطاط سه گونه خط نوشتی، یکی او خواندی لاغیر؛ یکی هم او خواندی هم غیر و یکی نه او خواندی و نه غیر او. آن منم که سخن گویم، نه من دانم و نه غیر من». ( 4)

ابهام در شناخت وی آنگاه دشوارتر می نماید که می گوید:

« مرا رسالۀ محمد رسول الله سود ندارد؛ مرا رسالۀ خود باید، اگر هزار رساله بخوانی که تاریکتر شوم» (5)

شمس مردیست که از دنیای محدود قیل و قال به جهان پهناور و گستردۀ وجد و حال، پای نهاده است. محضر متکلمان، فقیهان و عارفان پرشماری را درک کرده است و گمشده اش را نیافته است تا این که شهرها و بیابان های دراز را می کوبد که گمشده اش را در قونیه باز یابد. این افسانه یی را نیز بدین گونه پرداخته اند:

«.. سالها بی سر و پا گشته، گرد عالم می گشت و سیاحات می کرد تا بدان نام مشهور شد که شمس پرنده اش خواندندی؛ مگر شبی سخت بی قرار شده، شورهای عظیم فرمود و از استغراق تجلیات قدسی، مست گشته در مناجات می گفت: خداوندا می خواهم که از محبوبان مستور خود یکی را به من بنمایی. خطاب عزت در رسید که آنچنان شاهد مستور و وجود پر جود مغفورکه استدعا می کنی همانا که فرزند دلبند سلطان العلماء بها ولد بلخی است. گفت: خدایا دیدار مبارک او را به من بنمای! جواب آمد که شکرانه چه می دهی؟ فرمود که سر را... الهام شد که به اقلیم روم رو تا به مقصود و مطلوب حقیقی برسی. کمر اخلاص در میان جان بست به صدق تمام و عشق عظیم جانب ملک روم روان شد» ( 6)

اومردیست پرخاشگر، بی پروا و سختگیر. شمس اهل نوشتن نیست؛ اهل تألیف و جستار و تحقیق نیست؛ تنها ملفوظات اوست که مولانا و احباب وی را شیفتۀ خویش می سازد؛ ملفوظاتی که شعر گونه زیبا و دل انگیز اند. خودش گفته است:

«من عادت نبشتن نداشته ام هرگز. سخن را چون نمی نویسم؛ در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد» (7)

ملفوظات شمس همان مقالات اوست که اینک در دست است و ان را گونگون نامیده اند. مقالات شمس گفته اند؛ کلمات و مقالات خوانده اند؛ معارف شمس و حتی خرقۀ شمس مسمی کرده اند و هنگامی هم که مولانا از «اسرار شمس» یاد می کند غرض وی همین مقالات است:

مفخر تبریز تویی شمس دین
گفتن اسرار تو دستور نیست

مقالات هرچند گاهی پریشان، درهم و آشفته می نماید؛ با آن هم کتابی است شورانگیز و آگاهی دهنده و در کنار آن انباشته از نکاتی نغز در بارۀ مولانا. سیمای مولانا در مقالات همان گونه تابنده و فروغناک است و تحسین بر انگیز که در تاریخ فرهنگ مان، در عرفان اسلامی و در ادبیات پارسی دری نموده شده است.

پیوند شمس و مولانا

در مقالات همواره از پیوند تنگاتنگ این دو سخن می رود.از مهر و اشتیاقی عاشقانه که آن دو را در هم پیچیده است و از محبتی که شمس به مولانا دارد. فریدون سپهسالار نخستین آشنایی آن دو را در سال 642 در قونیه میدانند اما شمس میگوید که شانزده سال پیش از آن در دمشق مولانا را میشناخته و سلامی میان شان تعاطی می شده است: « باکسی کم اختلاط کنم.با چنین صدری که همه عالم را غلبیر کنی نیابی.شانزده سال بود که سلام علیکی بیش نمیکردم و رفت» (8)

جای دیگری در مقالات که خود و مولانا را مطلوب و طالب می خواند باز هم به شناخت سالهای دور اشارت می راند:

«ومطلوب شانزده سال پیش در روی دوست می نگرد که طالب بعد از پانزده سال او را اهل سخن یابد» (9)

افلاکی نیز نخستین رویارویی این دو محبوب و مطلوب را در دمشق می داند و همانند همۀ روایاتش بدان رنگ اسطوره و کرامات می بخشد:

«همچنان منقول است که روزی در میدان دمشق سیر می کرد؛ در میان خلایق به شخصی بوالعجب مفابل افتاد؛ چون به نزدیک مولانا رسید، دست مبارکش را بوسیده کفت: صراف عالم مرا دریاب! و آن حضرت مولانا شمس الدین تبریزی بود و تا حضرت مولانا بدو پرداختن گرفت؛ در میان غلبه ناپدید شد .» (10)

میدانیم که فصل نخستین آشنایی و مجالست شمس و مولانا پس از شانزده ماه، بر اثر آزار و اذیتی که معاندان و حسودان بر شمس روا داشتند پایان می یابد و شمس قونیه را به حسودان وامی گزارد و غیبت تلخی اختیار میکند؛ او بعدها از روزهایی که به او اهانت روا می داشتند؛ کلید حجرۀ او را می طلبیدند و قصد اخراج او را داشتند با اندوه شگرفی یاد می کند. هنگامی که مولانا در می یابد که محبوب او در دمشق است، فرزند خلف خویش ـ سلطان ولد ـ را با کاروانی به دمشق گسیل می دارد تا به بهانه های شیرین و ترانه های زرین او را به قونیه باز آرند. زرو سیم نیز همراه می کند و.نامه منظومی نیز به او می نویسد و سوگند میخورد که در نبود او جسم و جانش ویران گشته است.

شمس به حرمت مولانا و به پاس مهربانی هایش از دمشق بر میگردد و اعتراف می کند که جز مولانا کسی را در این گیتی یارای آن نبود که به قونیه اش بکشاند حتی پدرش و این تنها مولاناست که توانسته است وادار به بازگشتش کند.

«کسی را تا شیخی صد هزار ساله رهست؛ این نیز نیافتم الا مولانا را یافتم بدین صفت؛ و این که باز می گشتم از حلب به صحبت او بنا بر این صفت بود. اگر گفتندی مرا که پدرت از آرزو از گور برخاست و آمدبه تل باشر جهت دیدن تو و خواهد باز مردن بیا ببینش، من گفتم بگو بمیر چه کنم و از حلب بیرون نیامدمی الا جهت آن آمدم»(11)

شمس نسبت به همسرش کیمیا خاتون بسیار حسود است؛ در حقیقت به رغم مولانا که زنان را حتی در محافل سماع نیز رخصت حضور می داد؛ با بانوان سختگیر است حتی آنان را در خور بسا از مقامها نمی داند( 12) همسرش را نیز از دیگران پنهان میدارد تا جایی که روا نمیدید علاءالدین پسر مولانا، نیز از کنار حجله اش بگذرد؛ اما شمس کیمیا خاتون را رخصت می دهد تا از مولانا رخ پنهان ندارد و بی نقاب بر او ظاهر شود:

«زمانی با مولانا توانم نشستن. این حلال من به من از مولانا و از همه نزدیکتر است؛ حکم کردم که روی تو هیچ کس نخواهم ببیندالا مولانا»(13)

جای دیگر باز هم به محرم بودن همسرش به مولانا اشاره می راند و مولانا را در برابر خویش فرزندی می پندارد که در کنار پدرش نشسته است:

«نمی اندیشی که این راه رفتن من در این خانه و زن خود را که از جبرییلش غیرت آیدکه در او نگرد؛ محرم کرده و پیش من همچنان نشسته که پسر پیش پدر نشیندتا پارهایش نان بدهد این قوت را هیچ نمی بینی »

مقام و صفات مولانا

در معارف شمس، مولانا انسانی است والا، هم در علم، هم در سخن و هم در رفتار و کنش اخلاقی و عرفانی.او انسان برترست و چون در قاموس مولانا و شمس اصطلاح انسان کامل را نمی‌توان جستجو کرد پس میتوان به تعبیر خود مولانا او را مرد خدا نامید. یعنی آن که از آن سوی کفر و دین می آید:

مرد خدا شاه بود زیر دلق
مرد خدا گنج بود در خراب
مرد خدا نیست ز باد و ز خاک
مر خدا نیست ز نار و زاب
مرد خدا عالم از حق بود
مرد خدا نیست فقیه از کتاب
مرد خدا زانسوی کفر است و دین
مرد خدا را چه خطا و صواب( 14)

شناسنامه‏یی را که شمس از این مرد خدا به دست میدهد؛ لبریز از ستایش، احترام، تبجیل و قدردانی است. علی‌الظاهر چنین پنداشته می شود که شمس مراد مولاناست و او مرید وی و یا به عکس، مولانا مراد است و شمس مرید؛ در حالی که حقیقت امر، چیز دیگری است و پیوند عاشقانۀ آنان بسی فراتر از مریدی و مرادی است. اشتیاق مولانا را در غزلهایش، در مثنوی، در داستان‌های بی‌قراری وی در هنگام غیبت صغرا و غیبت کبرای شمس، نیکو می‌دانیم.دیگر نه نیازی به بازخوانی از آنهاست و نه یارای بازخوانی هفتاد من دفتر اما عشق سوزان آمیخته به ستایش شمس را فقط از مقالات وی میتوان در یافت و از جملاتی که گاهی شفاف اند و گویا و زمانی هم مبهم و آشفته. باآن که او یار عیار و رفیق حجره و گرمابۀ مولاناست با آن هم این مولوی چنان عظیم و گسترده و کثیر الوجوه است که شناخت وی حتی برای آدمی چون شمس نیز دشوار می نماید:

« والله که من در شناخت مولانا قاصرم.درین سخن هیچ نفاق و تکلف نیست و تأویل.که من از شناخت او قاصرم. مرا هر روز از حال و افعال او چیزی معلوم می شود که دِی نبوده است. مولانا را بهترک ازین دریابید تا بعد از این خیره نباشید ذالک یوم التغابن. همین صورت خوب و همین سخن خوب می گوید »(15)

شاید بتوان از همین چند جملۀ زیرین شمس که آزمندی و اشتیاق، غرور و نیاز، بلند پروازی و خاکساری، با هم آمیخته اند بتوان گمان زنی کرد که تا چه مایه شمس به مولانا عشق می ورزد:

«سخن با خود توانم گفتن با هرکه خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن. تو اینی که نیاز می‌نمایی. آن تو نبودی که بی‌نیازی و بی‌گانگی می نمودی؛ آن دشمن تو بود.از بهر آنش می‌رنجانیدم که تو نبودی. آخر من ترا چگونه رنجانم که اگر بر پای تو بوسه زنم؛ ترسم مژۀ من در خلد پای تراخسته کند.»(16)

از نگاه شمس، مولانا شیخ است و سزاوار شیخی و لی خود بر آن نیست که خرقه دهد و مرید برگزیند و مرادی کند. در مقالات در این که مولانا شیخی را سزاوار است اشارات صریحی رفته است:

« من خود از شهر خود تا بیرون آمده ام؛ شیخی ندیده ام. مولانا شیخی را بشاید اگر بکند الا خود نمی دهد خرقه. این که بیایند به زور که مارا خرقه بده، موی سر ما را ببر، به الزام او بدهد؛ این دگر است و آن که گوید بیا مرید من شو دگر » (17)

مولانا جلال‌الدین مردی است فراتر از کیشها و طریقتها. طوفان خروشنده‌یی است که هرچه خس و خاشاک عصبیت و کوته‌بینی و تنگ‌ نظری را بر سر راهش می نگرد خشمگینانه می روبد. ناقد بی پروایی است که طنز تلخ و گزنده اش رابر زاهدان ریایی و صوفیان ساده اندیش در سراسر مثنوی نثار میکند و تصوف متعارف روزگارش را چنین می شناساند:

صوفیی دانی چه باشد ای لئام
الخیاطه اللواطه والسلام

دانشی مردی است دگر پذیر که اختلاف مؤمن و گبر و یهود را برخاسته از نظرگاه آدمی می داند او عاشق جگر سوخته‌یی است که پس از آشنایی با شمس ملکداد تبریزی، کار عاشقان و خواهندگان خویش را نیز به صلاح‌الدین زرکوب و حسام‌الدین چلبی میسپرد. بزرگترین صفتی که از مولانا در مقالات برشمرده می شود؛ اطلاق ولایت به اوست که مقامی است بسیار بزرگ و سترگ و رسیدن بدان، استعداد و مجاهدۀ فراوان میطلبد و نیک میدانیم که ولی در قاموس عرفانی چه بار معنایی عظیم دارد. در فرهنگهای عرفانی ولایت و ولی بدین گونه تعبیر شده است:

«ولایت عبارت از قیام عبد است به حق در مقام فنا از نفس خود و آن بر دو قسم است ـ ولایت عامه که مشترک است میان تمام مؤمنان و ولایت خاصه که مخصوص است بر واصلان از ارباب سلوک که عبارت از فنای عبد است در حق و بقای اوست به حق...اولیاء الله معدن اسرار حق اند و مطلع بر غیب مکنونند و آنها را ترس نباشد که الا ان اولیا ء الله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون»(18)

در قرآن چندین بار کلمۀ ولی به تکرار آمده و خداوند خود را ولی مؤمنان خوانده است. گفته می شود که ولایت از این منظر بر دو گونه است ـ یکی ولایت تکوینی و دیگری ولایت تشریعی که ولایت تکوینی خاصۀ خداوند است. زین‌الاسلام عبدالکریم قشیری، صوفی نامبردار سدۀ چهارم و شیخ خراسان از قول استاد امام ابولقاسم برای ولی دو صفت بر می شمارد:

«استاد امام ابوالقاسم رحمهُ اللهُ گوید: ولی را دو معنی است یکی آنک حق سبحانهُ و تعالی متولی کار او بود چنانک خبر داد و گفت و هو یتولی الصالحین و یک لحظه او را به خویشتن وانگذارد بل که او را حق عزّ اسمهُ در حمایت و رعایت خود بدارد. و دیگر معنی آن بود که بنده به عبادت و طاعت حق سبحانه و تعالی قیام نماید بر دوام و عبادت او بر توالی باشدکه هیچ گونه به معصیت آمیخته نباشد این هر دو صفت واجب بود تا ولی ولی باشد و واجب بود ولی را قیام نمودن به حقوق حق سبحانه و تعالی بر استقصاو استیفا ء تمام و دوام نگاه داشت خدای او را در نیک و بد.(19)

«صوفیه برای ولایت و ولی اهمیت خاصی قایل بوده اند. بعضی از آنها مقام ولایت را برتر از مقام نبوت دانسته اند و مدعی بوده‌اند که نبی علم وحی دارد و ولی علم سر. ولی به سر چیزها داند که نبی را ار آن خبر نیست. به اعتقاد صوفیه فرق بین نبی و ولی همان است که بین خضر بود و موسی. آز آن که خضر ولی بود و موسی نبی. خضر علم لدنی داشت و موسی از آن بی‌بهره بود.» (20)

از آنجایی که این عقیده به همین صورت کفر آمیز به نظر می آید؛ تعبیر بدیعی از آن کردند تا از نظر مسلمانان قابل قبول باشد. گفتند که محمد (ص) خود دارای دو جنبۀ نبوت و ولایت است اما جنبۀ دوم بر جنبۀ اول برتری دارد. نبوت دارای دو وجه است ـ وجهی به سوی خالق دارد و وجهی به سوی مخلوق. حال آن که ولایت یک وجه بیش ندارد؛ وجهی که تماماً به جانب خدا معطوف است.» (21)

گفته می شود که همواره ولی وجود دارد و غالباً اولیا مخفی اند؛ در مثنوی معنوی می خوانیم:

پس به هر دوری ولی قایمست
تا قیامت آزمایش دایمست
پس امام حی قایم آن ولیست
خواه از نسل عمر یا از علیست

«تعداد اولیا به عقیدۀ بعض صوفیه در هر عصر سیصد و پنجاه و شش کس است که از ایشان یکی از دنیا برود دیگری به جای او می نشیند اما این اولیا مراتب و طبقات دارند ـ سیصد تنان، چهل تنان، هفت تنان، پنج تنان سه تنان و یک تن. این یکی قطب است که به عقیدۀ صوفیه عالم به وجود او می گردد... در تعداد اولیاء و مراتب آنها البته اقوال دیگر هم بین صوفیه هست »(22)
اکنون بشنویم با آن که شمس از مفهوم ولی و ولی و اصل در فرهنگ عرفانی فهمی گسترده دارد با آن هم مولانا را ولی می خواند:

«مرا یقین است که مولانا ولی خداست. مرا در این هیچ سوگند طلاق ورونه آید. اکنون دوست دوست خدا ولی خدا باشد . این مقرر است» (23) جای دیگر گوید که در خواب او را هم صحبت یک ولی می سازند و این ولی همان مردی است که در روم می زید:
«به خواب دیدم که مرا گغتند ترا با یک ولی هم صحبت کنیم.گفتم کجاست آن ولی؟ شب دیگر دیدم که گفتند در روم است. چون بعد چندین مدت بدیدم گفتند که وقت نیست هنوز. الامور مرهونت باوقاتها. »(24)
از شرایط ولایت، کرامات است. «ولی دوست خداست و فرستادۀ او است. ولی صاحب کرامت است و نبی صاحب معجزه .برای آن که به حریم نبوت تجاوز نشده باشد وحی در مورد اولیاء نام دیگری گرفت و الهام یا وحی دل خوانده شد» (25)

در مناقب العارفین همچنان از وی منقول است که سیرت انبیا را در مولانا می یافته است:

«روزی حضرت مولانا شمس‌الدین تبریزی عظّم الله ذکرهُ در مدرسۀ مابرک فرمود که هرکه میخواهد که انبیا را ببیند مولانا را ببیند. سیرت انبیا اوراست. آز آن انبیاء که به ایشان وحی آمد نه خواب و الهام»(26)

شمس انگار برای مسجل ساختن این ادعا که مولانا ولی خداست کرامتی هم از او ذکر می کند که یاد آور همان خوارق عاداتی است که افلاکی نظایر بی‌شمار آن را از مولانا در کتاب خویش ذکر می کند و شیخ عطار چنین کرامات را در تذکرت الاولیا به صوفیان فراوانی نسبت داده است. در مقالات می خوانیم:

«روزی در وعظ یکی برخاست؛ سوال کرد که نشان اولیا کدام باشد؟ او گفت آن باشد که اگر بگوید چوب خشک را که روان شو، روان شود. درحال منبر از زمین برکنده شد؛ دو گز به زمین فروبرده بودند.گفت: ای منبر ترا نمی گویم؛ ساکن باش! باز فرونشست. خدا را بندگانند پنهان.»(27)

شمس مولانا را ولی میداند و این والا ترین صفتی است که میتواند کسی از اهالی عرفان نصیب گردد؛ افزون بر آن صفات دیگری برای وی بر می شمارد که فهرست‌وار بدان می بردازیم:

مولانا در همۀ فنون در سراسر گیتی بی نظیر است:
«مولانا این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد در همه فنون ـ خواه اصول، خواه فقه و خواه نحو و در منطق با ارباب آن به قوت معنی سخن گوید به از ایشان و خوبتر ازیشان، اگرش بباید و دلش بخواهد و ملامتش مانع نیاید.»

افلاکی نیز در کتابش همینن عبارات را از شمس نقل میکند.(28) مولانا که دانش های متداول روزگار خویش را یکسره فراگرفته بود و در فقه و علوم شرعی نیز تا بدان پایه رسیده بود که باری مفتی شهر قونیه بود در مرحلۀ دوم زندگانیش پس از تولد دوبارۀ روحی سحر کلام و نفوذ کلامش تا بدان مایه بود که سلطان و درویش را به شگفتی فرو می برد تا جایی که شمس را با تمامی دانش و تجربه‌هایی که از سبر آفاق و انفس یافته بود نیز به تحسین وا می‌داشت:

"سخن مولانا که چشمبندی هست، لاغ بود عظیم. این سحر است دو کس نشسته اند چشم هر دو روشن. در اوسبلی نه؛ غباری نه، گرهی نه. دردی نه. این یکی می بیند. آن دگر هیچ نمی بیند. آری سخن صاحبدلان خوش باشد. تعلمی نیست؛ تعلیمی هست»(29)

شمس که سخن یار خویشتن را تعلیمی میداند؛ بعد دیگر سخن او را صریح من لدنی می انگارد که گوینده‌اش در اندیشۀ آن نیست که کسی را خوش می آید یا نا خوش: «مولانا را سخنی هست من لدنی. می گوید؛ در بند آن نه که کس را نفع کند یا نکد»

مقایسۀ شمس با مولانا

شمس در سراسر مقالات هر از گاه در اندیشۀ آن است تا خویشتن را با مولانا بسنجد و همواره هم ضعف و ناتوانی خود را در برابر آن مرد خدا آشکارا و بی‌پرده اذعان دارد؛ اگرچه مولانا فقط اهل لطف است اما در شمس لطف و قهر درهم آمیخته است:

«یکی گفت مولانا همه لطف است و مولانا شمس‌الدین را، هم صفت لطف است هم صفت قهر» (31)

هرچند از این جمله برتری مولانا نسبت وی نودار است اما در واقع این تعبیر میتواند محتمل الضدین باشد زیرا در جای دیگری از مقالات میخوانیم که: او مرا موصوف میکرد به اوصاف خدا که هم قهر دارد و هم لطف (32)

مولانا نیز در فیه مافیه قهر و لطف را از صفات خداوندی می شمارد و میگوید «و حق را دو صفت است قهر و لطف..انبیا مظهر اند هر دو را ـ مؤمنان مظهر لطف حق اند و کافران مظهر قهر حق.آنها که مقر میشوند خود را در انبیا میبینند و آواز خود از او میشنوند و بوی خود را از او مییابند»(33)

شمس خود مقر است که آمیزه‌یی از جمال و زشتخویی نیز هست و پس از بازگشت از سفر دمشق بر آن شده است تا هر دو صفت خویش را بر مولانا، باز نماید؛ در حالی که مولانا را فقط دارای جمال می داند و بس:

« مولانا را جمال خوب است و مرا جمالی هست و زشتی هست. جمال مرا مولانا دیده بود؛ زشتی مرا ندیده بود. این بار نفاق نمی کنم، و زشتی می کنم تا مرا ببیند ـ نغزی مرا و زشتی مرا» (34)

شمس از زبان دیگران نقل می کند که مولانا از دنیا فارغ است اما شمس مال‌اندوزی میکند. مولانا اهل تسامح است و او سختگیر. مولانا را غواص می داند و خویش را بازرگان افلاکی نیز از زبان او همی مطلب را می نگارد:

« همچنان حضرت شمس الدین تبریزی فرمود که امروز غواص دریای معانی مولاناست و بازرگان من شمس‌الدین تبریزی خلدالله برکتهما» (35)

بگذارید از میان شماری از این مقایسه‌ها جمله‌یی چند نمونه‌وار بر چینم: ـ من اگر از سر خرد شوم و صد سال بکوشم ده یک علم و هنر او حاصل نتوانم کرد ( مقالات دفتر دوم صفحۀ 132،)

ـ این چنین صدری که به علمها افزون از من. صد سجده کند من یکی او را نکنم. اگر بر منبر روم یک کلمه بگویم همه بر من بخندند ... خدا مرا شایستۀ آن گرداند که بر آن رو بوسه دهم. مرا لایق آن گرداند.( همانجا ص144) . جای دیگر گوید:

من مرادم اما مولانا مراد مراد
میگویند که تصوف اقوال نیک است؛ افعال نیک است؛ اخلاق نیک است و معارف. بنگرید که شمس در باب این صفات در وجود مولانا چگونه می‌اندیشد و چگونه او را خدا گونه می انگارد:

«اگر از تو پرسند که مولانا را چگونه شناختی؛ بگو از قولش می پرسی: انما امره اذااراد شیأان یقول له کن فیکون.و اگر از فعلش می پرسی: کل یوم هو فی شأان. و اگر از صفتش می پرسی ـ قل هو الله احد. و اگر از نامش می پرسی ـ هو الله الذی لا الله الا هو عالم الغیب و الشهاده و هو الرحمن الرحیم. و اگر از ذاتش می پرسی ـ لیس کمثله شیء و هو السیع البصیر» ( 36)

این چنین است تصویری که شمس تبریزی از محب و محبوب خویش مولانا جلال‌الدین بلخی نقاشی میکند. در پایان این نمط سخنی از خاور شناس، عرفان پژوه و دوستدار مولانا بشنویم که شمس و مولوی را چگونه یافته و دریافته است:

«ملاقات شمس با مولوی در نوع خود بی همتا بوده است؛ زیرا این ملاقات ستایش مرسوم جمال حق در صورت فردی جوان نبود که در تصوف به منزلۀ عاملی الهام بخش رواج داشت؛ بلکه ملاقات دو صوفی کامل برخوردار از نیروی عظیم فردی بود. شمس با سقراط که بدون بر جای گذاشتن هیچ نوشته‌یی، الهام بخش گران‌بهاترین نوشته‌های افلاطون بود؛ همانند شده است. او نیز جام شهادت را از دست کسانی نوشید که آتش درونی او را درک نکردند. شمس همچون بارقه‌یی بود که آتش را در چراغ افروخت؛ این چراغ مولوی بود.»(37)

رویکرد ها

(1) مقالات شمس تبریزی. شمس‌الدین محمد تبریزی. تصحیح و تعلیق محمد علی موحد، چاپ دوم،تهران: 1377سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، جلد اول ص. 20.

(2) مناقب العارفین.شمس‌الدین احمد الاقلاکی‌العارفی. به کوشش تحسین یازیجی، چاپ سوم تهران: 1375، چاپ آشنا. ص.349

(3) فیه مافیه.مولانا جلال‌الدین محمد مشهور به مولوی. تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، چاپ ششم، تهران:1369 چاپخانۀ سپهر،ص. 88.

(4) مقالات. ج1.ص.272.

(5) مقالات. ج1.ص.27.

(6) مناقب. ص85.

(7) مقالات. ج1.ص.117.

(8) مقالات چ.1 ص 29

(9) مقالات ج.2 ص.165

(10) مناقب ص. 82

(11) مقالات ج. 2. ص.158.

(12) مقالات.ج. 2.ص. 157.

(13)مقالات ج.2 ص.111.

(14) عرفان مولوی، دکتر خلیفه عبدالحکیم، ترجمۀ احمد محمدی، احمد میر علایی. تهران: 1375 شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ص. 123.

(15) مقالات. ج. 1 ص.104.

(16) مقالات ص. ؟

(17) مقالات ج.1 ص. 158

(18)فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی. دکتر سید جعفر سجادی. چاپ سوم، تهران: 1362،کتابخانۀ طهوری.ص.492.

(19) ترجمۀ رسالۀ فشیریه. تصحیحات و استدراکات بدیع‌الرمان فروزانفر.چاپ چهارم، تهران: 1372.شرکت انتشارات علمی و فرهنگ. ص.426.

(20) ارزش میراث صوفیه. دکتر عبدالحسین زرین کوب.چاپ دهم، تهران: 1380. ص.91.

(21) عرفان مولوی. ص. 214.

(22) ارزش میراث صوفیه. ص.92.

(23) مقالات ج.2.ص.180.

(24) مقالات .ج.2. ص.162

(25) عرفان مولوی. ص. 114.

(26) مناقب ص. 292.

(27) مقالات. ج.1.ص..285.

(28) مناقب .ص. 295.

(29) مقالات ج.1.ص .112.

(30) مقالات. ج.2. ص. 169.

(31) مقالات. ج.1. ص.73.

(32) مقالات ج.1. ص.394.

(33) فیه مافیه. ص.220.

(34) مقالات ص. 74.

(35) مناقب ص. 314.

(36) مولانا و طوفان شمس. عطاءالله تدین. تهران: 1372، انتشارات تهران. ص.307.

(37)شکوه شمس. آن ماری شیمل.مترجم حسن لاهوتی.چاپ چهارم، تهران: 1382.شرکت انتشارات علمی وفرهنگی .ص.44.