شب عرس مولانا در فرانکفورت

چو غلام آفتـــــــــــــابم، هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

خانۀ مولانا در فرانکفورت برای دومین بار، روز رحلت عاشق‌ترین شاعر جهان را بزرگ داشت.
دومین عرس مولانا جلال‌الدین محمد بلخی در حضور گروه کثیری از هواخواهان وی در شب هفدهم ماه دسمبر (سال 2012) که شب رحلت وی است؛ در یکی سالون های این شهر، به گونۀ شایسته‌یی تبجیل گشت.

نگاهی به سالون بزرگداشت، می‌رساند که اینجا سخن از عشق است؛ سخن از عرفان است و سخن از مردی سوخته دلی است که از دیر باز، بر تاریخ ما حکومت می کند. دیوارهای سالون با پوسترهای گوناگونی آذین گشته بود که سروده‌های خداوند گار را در خود داشت. صحنه، با تصویر مولانای بزرگ مزین گشته بود. میزها با شمع و گل آراسته بودند. روی هر میز شمعی بر افروخته بود و شاخۀ گل میخک سرخی جلوه‌گری می کرد. هر یک از سخنرانان که پای به استیژ می‌گذاشتند تصویر شان بر پرده‌یی که در زمینۀ آن تصویر مولانا جلوه‌گری داشت؛ ظاهر می گشت.

بزم را زبور گلزاد با رباب آغازید؛ گویی او می دانست که رباب ساز خواستنی خداوند گار است که خود گفته است: «من از آواز رباب صدای باز شدن دروازۀ بهشت را می شنوم».

پس از آن "محمود پرتو" از دوستان خانۀ مولانا روی صحنه ظاهر شد و چند غزل خداوند گار را خواند که سخت بر دل نشست. شگفتی‌آور این بود که پسر کوچک پرتو، پدر را با طبله همراهی می‌کرد و چنان زیبا می نواخت که بینندگان را به حیرت وا می داشت.

بزم آن شب را انجیلا پگاهی با مقدمه یی آغازید و گفت:
دوستان عزیز، مهمانان عالیقدر و حاضرین گرانمایه سبز ترین درود و سلام تقدیم تان! حضور تک تکِ شما عزیزان را خیر مقدم میگویم امیدوارم لحظاتی را که زیر این سقف میگذرانید؛ برایتان شاد و پر از خاطره های ماندگار باشد.

کانون فرهنگی خانۀ مولانا در فرانکفورت افتخار دارد باوجود همه مشکلاتِ مادی که فرا راهش قرار دارد؛ برای دومین بار "عرس" مولانا را درین خانه برپا می دارد و حلقۀ پیوستِ، شما اندیشمندان و شخصیت های فرهنگی درینجا باشد.

بانو داکتر هما احمدی نخستین سخنران بزم آن شب بود که مهمانان را خیر مقدم گفت و کارکرد های چهار سالۀ خانه را با صمیمیت بازگو کرد. او سخنش را با این بیت حافظ پایان داد:
همتم بدرقۀ راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره منزل و من نوسفرم

بخش نخست

بخش نخست محفل با انانس‌های زبور گلزاد آغاز گردید. او در هر بخش زندگی‌نامۀ پژوهشگران را ورق می زد و آثار آنان را بر می‌شمرد. گلزاد، از داکتر روان فرهادی و داکتر نکهت دستگیر زاده و دستگیر نایل یاد کرد که بنا بر معاذیری نتوانسته اند حضور یابند.

بخش دوم

در آغاز این بخش مصلح سلجوقی نوشته‌یی را زیر عنوان مولانا و منطقیون خواند و از این که مولانا از نفی استدلال و منطق سخن می زند و خود در مثنوی بر استدلال تکیه می زند؛ با شک اسلوبی برخورد کرد و صدای اعتراضش را سر داد. نوشتۀ مصلح با نکته‌های تازه و نقادانه تهیه شده بود و روایتی دیگر بود بر بخشی از اندیشۀ مولانا. او در بخشی از نوشته‌اش آورده بود:

«گاهی هم مولانای بزرگ از سر تفنن شعر می گويد و يا قصد دارد به ظن خودش پاسخ منکران را به نوعی بيان نماید. برداشت چنین است که در ضمیر آگاه مولانا، نکته یی ثبت بوده که هر از گاهی جای بازنموده به آن متکی شده است و تقرر کلام خویش را بر آن مبنا به نمایش گذاشته است. این امر موجب آن شده است تا گاهی دست در گریبان جمعی کشد و زمانی ارتداد نامه‌یی را به آدرس از پیش تعیین شده‌یی، بفرستد.»

پس از آن شاهین ناژ بود که از درون گرایی مولانا و خرد گریزی نیچه سخن بزند و او که صحبت شفاهی داشت با انسجام و چیرگی لازم این بحث را دنبال کرد وحق مطلب را به نیکویی ادا کرد. ناژ شعرهایی را از مثنوی خواند و گفت‌آورده‌هایی را از نیچه نقل کرد.

لطیف ناظمی آخرین سخنران این بخش بود که از انسان کامل در دیدگاه مولانا گفت. او نخست مفهوم انسان کامل را از دیدگاه عزیز الدین نسفی، عبدالکریم جیلی ومحی الدین عربی وانمود و آنگاه مؤلفه‌های انسان کامل را از منظر مولانا بر شمرد. ناظمی ویژگی انسان کامل مولانا را یکا یک نشان داد و این پنج اصل انسان کامل را از نگاه مولانا باز شناسی کرد:

بخش سوم

بخش سوم که «شاعران و مولانا» نام داشت به گردانندگی صالحه محبی آغاز گشت. صالحه محبی با صدای دلنشین و ادای روان و سلیس پیش از معرفی هر یک از شاعران، بیتی و یا رباعیی از مولانا دکلمه می کرد؛ سپس شاعران را باز می‌شناساند.

نخست نسیم اسیر مخمس خویش را بر خواند که باب طبع مخاطبان بود. او غزلی از مولانا را با این مطلع تخمیس کرده بود.

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همین جاست بیایید بیایید ادامه

جناب اسیر این غزل را با آگاهی کامل برای مخمس خویش برگزیده بود؛ زیرا چندی پیش نیز انتقاد گزنده‌یی در خصوص حج رفتن‌های نمایشی کرده بود و این بار می‌خواست دیدگاهش را با اندیشۀ فنا ناپذیر پیر سخن، پیوند زند و شعر او را پشتوانۀ نظرش سازد و چنین با مولانا همگام شود.

به دنبال آن فریبا آتش شاعر نام آشنا، مخمس مستحکم خویش را خواند. او غزل معروف مولانا را با این مطلع تخمیس کرده بود:

من بیخود و تو بی خود ما را کی برد خانه
صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه ادامه

دکلمۀ آتش با کف زدن‌ها همراه بود او به دنبال مخمس خویش، غزلی از ناصر طهوری شاعر پر نویس و شیوا بیان را برخواند که از ایالات متحدۀ امریکا برای این عرس فرستاده بود. بانو آتش تصویر زیبای مولانا را نیز با خود آورده بود که به خانۀ مولانا هدیه داد.

نوبت دیگر از توکل هروی بود که باز هم چون دیگران به پیشواز غزلی از مولانا رفته بود و مخمسی تهیه دیده بود؛ گویی آن شب، شب مخمس بود. او مخمس خویش را مانند همیشه با فصاحت آن هم از یاد دکلمه کرد. مخمسی که این گونه آغاز می یافت:

ما شیفتگان جز غم جانانه ندانیم
جز عاشقی و مشرب رندانه ندانیم
دیوانه چنانیم که فرزانه ندانیم
امروز مها! خویش ز بیگانه ندانیم
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم ادامه

نام مژگان ساغر شفا در برنامه دیده نمی شد؛ اما او از راه دراز آمده بود و شیدا و عاشق آمده بود تا در بزم نور پای گذارد و این همه راه دور را باز رود. ساغر غزلی را که پیشواز یکی از غزل‌های پیر بلخ سروده بود و شور انگیز سروده بود؛ شور انگیز دکلمه کرد. مولانا سه غزل با ردیف «به جان تو» در دو وزن دارد:

غزل نخست با مطلع:
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو

غزل دوم با مطلع:
در سفر هوای تو بی‌خبرم به جان تو
نیک مبارک آمده ست این سفرم به جان تو

غزل سوم در وزن غزل دومی با این مطلع:
سیمبرا ! ز سیم تو، سیمبرم به جان تو
وز می تو که داده ای، جان نبرم به جان تو

غزل مژگان ساغر نه در وزن این سه غزل مولانا بود و نه هم قافیۀ همگونی با آن سه غزل داشت. او خواند:
شب را دچار صد گِله بودم، به جان تو
یا شعر نا تمام سرودم به جان تو

بیداری‌ام تمام نمی‌گشت دیر گاه
اتش زدم به بود و نبودم به جان تو

بر خاستم نماز بخوانم سبک شوم
سهو تمام بود سجودم، به جان تو

تا چشم خویش را به تو آیینه ساختم
خود را هزار بار ستودم به جان تو

از دست توست این که من از دست داده ام
شعر تر و هوای صعودم، به جان تو

با آن که قرار بود در این شب تنها شاعران پرداخته‌های شان را در باب مولانا عرضه بدارند اما دو تن از اعضای خانه نیز دو غزل مولانا را دکلمه کردند. بانو مستوره هاشمی و بانو داکتر زرمینه زمان دو غزل شور انگیز پیر شوریدۀ بلخ را به درستی زمزمه کردند.

بخش چهارم

بخش چهارم عرس را موسیقی غزل می ساخت و در این بخش شعر زوال ناپذیر مولانا با صدای دلنواز استاد حسین بخش لذت دیگری داشت.

پیش از این که استاد حسین بخش بر صحنه حاضر گردد دو تن از شاگردانش دو غزل مولانا را بر پایۀ ساخته‌های استاد شان خواندند و خوب خواندند. نخست حفیظ بخش، بخشی از نی نامه را خواند و به دنبال آن غزل مولانا را نیکو زمزمه کرد. سپس شاگرد دیگرش ـ بانو ساراـ که از کشور بلجیم آمده بود؛ صدای نفیسش را در دو غزل دیگر خداوندگار سر داد.

دفتر عرس مولانا در آن شب با غزل خوانی شور انگیز استاد حسین بخش بسته شد، او که این همه راه را از «فنلند» آمده بود غزل‌های پر از وجد و خال خداوندگار را با صدای تر خویش صمیمانه خواند و شوری در بزم عرس افگند. در آن لحظه‌ها اگر چشمانت را می‌بستی؛ می‌پنداشتی که استاد رحیم بخش سر از خواب ابدی برداشته، از خرابات آمده است و از پیر خرابات سخن بر زبان می‌راند.

بخش موسیقی را بانو شکیبا عبادی گردانندگی می کرد که با شعرهای نغز خود بر گفتارش چاشنی می‌بخشید.

جای آن دارد که از کسان پر شماری سپاسگزاری کرد که در آن شب به جان تپیده بودند اما بایسته می نماید که از این دو صمیمانه ممنون بود ـ از رضوان محبی که تمام پرتو افگنی، جا به جایی تصویر سخنرانان و شاعران را بر پردۀ سپید به دوش داشت و همچنان از مشتاق کاظمی که تمام لحظه‌ها را فلم ساخت و به تصویر کشید.